به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريکِ خدا مانند
دلم تنگ است
بيا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهی ها
دلم تنگ است
بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با اين پرستو ها و ماهی ها
و اين نيلوفر آبی و اين تالاب مهتابی
بيا، ای همگناه
من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اينان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بيداد بی خوابی
در اين ايوان سرپوشيده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من ديری ست
که در خوابند آن نيلوفر آبی و ماهی ها، پرستو ها
بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشيد پندارند
و می ترسم همه از خواب برخيزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمی خواهم بداند هيچ کس ما را
و نيلوفر که سر بر ميکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغايی؛
نمی خواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده ست و من تاريک و تنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی
بيا ای مهربان با من
بيا ای ياد مهتابی
عاشقی محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشد از گل رويش سيراب
که فلک دست گلی داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود
ديد در روی شط آيد به شتاب
نو گلی چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل رعنايی است
لايق دست چومن زيبايی است
حيف از اين گل که برد آب او را
کند از منظره ناياب او را
ز اين سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود اين مثل آن مايه ناز
که نکويی کن و در آب انداز
خواست کازاد کند از بندش
اسم گل برد و در آب افکندش
گفت روم تا که زهجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نيکی خاصت کردم
از غم خويش خلاصت کردم
باری آن عاشق بيچاره چو بط
دل به دريا زد افتاد به شط
ديد آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتيم بگير اين گل تو
بکنش زيب سر ای دلبر من
ياد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خويش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما
که زخوبان نتوان خواست وفا
عاشقان را همه گر آب برد
خوب رويان همه را خواب برد
بنشينيم و بينديشيم
اين همه باهم بيگانه
اين همه دوری و بيزاری
به کجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دلهای پراکنده؟
جنگلی بوديم
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينک، انبوه درختانی تنهاييم
مهربانی، به دل بسته ما، مرغی است
کز قفس در نگشاديمش
و به عذری که فضايی نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده، هوايی نيست
ره پرواز نداديمش
هستی ما، که چون آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا، به چه کار آمد؟
دشمنی دلها را با کين خوگر کرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهی به ستوه آمد
ای دريغا که دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه ي دوست
خون فرومی ريزد
دوست، کاندر بر وی گريه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتش؟ بيگانه ست
و سرايی
که به چشم انداز پنجره اش نيست درختی
که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ
زندانست
من به عهدی که بدی مقبول
و توانايی دانايی است
با تو از خوبی می گويم
از تو دانايی می جويم
خوب من! دانايی را بنشان بر تخت
و توانايی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال آور
و ابلهی نيست دگر، افسوس
داشتن جنگِ برادر ها را باور
آشتی را
به اميدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقين
وندرين فتنه بی تدبير
با چه دلشوره و بيمی نگرانم من
اين همه باهم بيگانه
اين همه دوری و بيزاری
به کجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دلهای پراکنده؟
بنشينيم و بينديشيم
بيا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بيا ببين که در اين غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پري رخسار
چو روز گردد گويی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
هميشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکين چنين کنی جانا
دو پايم از دو جهان نيز درکشم بی تو
پيام دادم و گفتم بيا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
ناتوان گذشته ام ز كوچه ها
نيمه جان رسيده ام به نيمه راه
چون كلاغ خسته اي در اين غروب
مي برم به آشيان خود پناه
در گريز ازين زمان بي گذشت
در فغان از اين ملال بي زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال
سر نهاده چون اسير خسته جان
در كمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان كور
در غبار كهكشان سرنوشت
مي روم ز ديده ها نهان شوم
مي روم كه گريه در نهان كنم
يا مرا جدايي تو مي كشد
يا تو را دوباره مهربان كنم
اين زمان نشسته بي تو با خدا
آنكه با تو بود و با خدا نبود
مي كند هواي گريه هاي تلخ
آن كه خنده از لبش جدا نبود
بي تو من كجا روم كجا روم
هستي من از تو مانده يادگار
من به پاي خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود كنم فرار
تا لبم دگر نفس نمي رسد
ناله ام به گوش كس نمي رسد
مي رسي به كام دل كه بشنوي
ناله اي از ين قفس نمي رسد
از مرز خواب مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينه ها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
ای همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
چون شب خاکستری سر در گريبانت نبينم
ای تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم
ای پر از شوق رهايی رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم
تکيه کن بر شانه ام ای شاخه ي نيلوفری رنگ
تا غم بی تکيه گاهی را به چشمانت نبينم
قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
گريه ي درياچه ها را تا به دامانت نبينم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم
برای من شب کام است روز ميلادت
فدای آنکه چنين خوب ونازنين زادت
بپوی درره شادی تورا مبارک باد
بنوش شهد جوانی که نوش جان بادت
تو مرغ عشق منی نغمه خوان گلشن باش
خدا نگاه بدارد زچشم صيادت
اگر چه خسرومايی وليک شيرينی
هميشه شاد بمانی به کام فرهادت
نسيم ياد تو همراه لحظه های منست
بگو چگونه توان بود غافل از يادت؟
سپاس گوی خدا باش ودل زدوستت مگير
به شکر چهره ی زيبنده ی خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن
که لطف حق همه دم ميرسد به فريادت
دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد
به گوش کس نرسد ناله از دل شادت
گزافه گوی نيم عيش خوش به کامت باد
برای من شب کام است صبح ميلادت
براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم هست
كه جز لبخند تو درمان ندارد
زلالي تو به رنگ اشك بركه
تو با روح شقايق آشنايي
تو در آيينه سرخ غزل ها
هميشه ابتدا و انتهايي
كنار پنجره تنهاي تنها
ميان هاله اي از غم نشستم
تو آرايشگر چشمان موجي
و من زيباييت را مي پرستم
تو با باراني از جنس نيازم
مرا به ساحل ادراك خواندي
و با زيباترين فانوس دريا
مرا تا قعر دريا ها رساندي
نوروز جشن ميلاد سپيده
به باران يك سبد لبخند دادي
تو دست زرد ياس خسته اي را
به چشم عاشقان پيوند دادي
تمام سرزمين آرزو را
به دنبال گلستان تو گشتم
ميان سقف گيتي را گشودم
پي يك قطره باران تو گشتم
ميان كوچه باغ سبز يادت
ترنم هاي سرخ آرزو بود
و در ايوان چشمت يك پرستو
هميشه با دلم در گفتگو بود
قسم به آه نرم و خيس ساحل
قسم به آرزوي پاك دريا
قسم به ابتداي شعر پرواز
قسم به انتهاي باغ دنيا
تو چون واژه نيلوفري رنگ
ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت
به يادم باش در هر روزگاري
اي مهربانتر از من با من
در دستهاي تو
آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي ست
افسوس
آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي كند ؟
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سياه ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
براي روز ميلاد تن من
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخابي
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت
اگه خواستي بيايي ديدن من
نگارا ، بیتو برگ جان که دارد ؟
دل شاد و لب خندان که دارد ؟
به اميد وصالت میدهم جان
وگرنه طاقت هجران که دارد ؟
غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت
دل درويش را مهمان که دارد ؟
نيايد جز خيالت در دل من
به جز يوسف سر زندان که دارد ؟
مرا با تو خوش آيد خلد ، ورنه
غم حور و سر رضوان که دارد ؟
همه کس می کند دعوی عشقت
ولی با درد بی درمان که دارد ؟
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصاف است ؟ چندين جان که دارد ؟
مرا گويند فردا روز وصل است
وگر طاقت هجران که دارد ؟
نشان عشق میجويی ، عراقی
ببين تا چشم خون افشان که دارد ؟
دريای شور انگيز چشمانت چه زيباست
آنجا که بايد دل به دريا زد همين جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
ياد آور صبح خيال انگيز درياست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آن يک چراغانی که در چشم تو برپاست
بيهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پيداست
ما هر دوان خاموش خاموشيم اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
ديروزمان را با غروری پوچ گشتيم
امروز هم زانسان ولی آينده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خويش تنهاست
بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هيچ پروايی که دست عشق با ماست
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من مي دانم
كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم ازطالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
كه توام آينه بخت غبار آگيني
هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
باغبان خار ندامت به جگر ميشكند
برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني
تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان
گر خود انصاف دهي مستحق نفريني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
كه كند شكوه زهجران لب شيريني
كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو كه پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنيايي بهشت آييني
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
من نمی دانم
- و همين درد مرا سخت می آزارد -
که چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
در تکاپوهايش
- چيزی از معجزه آن سو تر -
ره نبردست به اعجاز محبت
چه دليلی دارد؟
چه دليلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در يک لبخند
چه شگفتی هايی پنهان است
من بر آنم که در اين دنيا
خوب بودن – به خدا – سهل ترين کارست
و نمی دانم که چرا انسان
تا اين حد
با خوبی بيگانه است
و همين درد مرا سخت می آزارد
آن روز در نگاه تو و خنده بهار
می شد به منتهای شکفتن اشاره کرد
می شد ميان چشمک ياس و نسيم صبح
دل را فدای چشم نجيب ستاره کرد
هر صبح با صدای تو بيدار می شوم
در قلب من هميشه می آيد صدای تو
هر چه نگاه عاطفه و اشک شبنم ست
با قطره های ساکت باران فدای تو
ای انتظار خسته گل های رازقی
تو يادگار ميخک و ياس و شقايقي
تو بردی از ميان سکوتم دل مرا
تو معنی سرودن پاک حقايقی
تو جاده رسيدن قلبی به آسمان
من بی تو ذره ذره بدان آب می شوم
تا سرزمين سبز تجسم می آيم و
در بين راه عاشق مهتاب می شوم
تو با وفاترين افق دور مبهمی
يادت کنار ساحل دل تاب می خورد
هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش
از برکه لطيف دلت آب می خورد
نقاشی تمام افقهای عالمی
نقاشی ام بدون تو بی رنگ می شود
در شعر من هميشه تو معنای بودنی
قلب غزل برای تو دلتنگ می شود
تو قصه مهاجرت غم ز شهر عشق
تو ماندنی ترين گل خوشبوی ميخکی
تنها تو بال عاطفه را ناز ميکنی
تو مهربان ترين گل زيبای پيچکی
تب می کند بدون تو احساس پاک عشق
جز تو چه کس نگاه مرا ناز ميکند
جز تو چه کس نگاه مرا ناز ميکند
جز تو چه کس کنار دلم می نشيند و
روح مرا روانه پرواز ميکند
هر وقت شهر پنجره ها باز ميشود
من ابتدای نام ترا گوش می کنم
وقتی به عشق می رسم از لذت نگاه
غم را به حرمت تو فراموش ميکنم
آن لادنی که کاشته ای در دلم هنوز
گاهی دلش برای دلت شور می زند
پروانه ای ز باغ تبسم می آيد و
دل را به سوی شمع پر از نور می زند
احساس من هميشه پر از قطره های عشق
قلبم بدون نام تو دلگير می شود
هر صبح نغمه های من و قلب عاشقم
بر برگ های عاطفه تکثير می شود
تو بهترين حکايت گل های نرگسی
با چشم تو نگاه پر از ياس می شود
در لا به لای عاطفه های نوازشت
عطر نجيب خاطره احساس می شود
تا آخرين نگاه به ياد توام بدان
دل هر چه می کند همه آن برای تو
قلب مرا که برده ای و رفته ام ز دست
قلب تمام عشق پرستان فدای تو
ای مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزهای دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون
معيارهای تازه زيبايی
با قامت بلند تو سنجيده مي شود
زيبايی عجيب تو معيار تازه ای ست
با غربت غريب فراوانش
مانند شعر من
اين شعر بی قرين
و اين تفاخر از سر شوخی ست
نازنين
چون فصل بهار آمد با من به چمن بنشين
دامن مکش از دستم ، بنشين گل من بنشين
خوش خويي و گلرويي ، مهتاب سمن بويي
تا دل ببري از گل ، اي غنچه دهن بنشين
تو ماه مني يارا ، تا خيره کني ما را
مريخ و ثريا را ، بر زلف بزن بنشين
بنشين که صفا داري ، گيسوي رها داري
گر مهر به ما داري ، چون مه به چمن بنشين
گرديم سمندت را ، صيديم کمندت را
گيسوي بلندت را ، بر شانه فکن بنشين
اي گلرخ گلدامن ، پرهيز کن از دشمن
چون دوست شدي با من ، بر ديده ي من بنشين
ماه چمني جانا ، چون ياسمني جانا
سيمينه تني جانا ، در پيش سمن بنشين
در پاي تو چون خاکم ، نه خاک که خاشاکم
بنگر دل غمناکم ، آن را مشکن بنشين
من عاشق دلتنگم ، خوارم چون گل سنگم
بر گونه ي بي رنگم ، يک بوسه بزن بنشين
تو عطر وطن داري ، دانم غم من داري
گر شور سخن داري ، با ما به سخن بنشين


