روز میلاد....................همایون هشیار نژاد

براي روز ميلاد تن من

 
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي


به رسم عادت ديرينه حتي

 
برايم جام سرمستي بنوشي


براي روز ميلادم اگر تو

 
به فکر هديه اي ارزنده هستي


منو با خود ببر تا اوج خواستن

 
بگو با من که با من زنده هستي


که من بي تو نه آغازم نه پايان


تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

 
بشه بي تو غم فرسودن من


نمي خوام از گلهاي سرخابي

 
برايم تاج خوشبختي بياري


به ارزشهاي ايثار محبت

 
به پايم اشک خوشحالي بباري


بذار از داغي دستهاي تنها

 
بگيره هرم گرما بستر من


بذار با تو بسوزه جسم خستم


ببيني آتش و خاکستر من


اي تنها نياز زنده موندن


بکش دست نوازش بر سر من

 
به تن کن پيرهني رنگ محبت

 
اگه خواستي بيايي ديدن من

نشان عشق........................عراقی(برای آبی ام)

نگارا ، بی‌تو برگ جان که دارد ؟

دل شاد و لب خندان که دارد ؟

به اميد وصالت می‌دهم جان

وگرنه طاقت هجران که دارد ؟

غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت

دل درويش را مهمان که دارد ؟

نيايد جز خيالت در دل من

به جز يوسف سر زندان که دارد ؟

مرا با تو خوش آيد خلد ، ورنه

غم حور و سر رضوان که دارد ؟

همه کس می کند دعوی عشقت

ولی با درد بی درمان که دارد ؟

غمت هر لحظه جانی خواهد از من

چه انصاف است ؟ چندين جان که دارد ؟

مرا گويند فردا روز وصل است

وگر طاقت هجران که دارد ؟

نشان عشق می‌جويی ، عراقی

ببين تا چشم خون افشان که دارد ؟

چشمان تو..........................حسین منزوی (برای آبی)

دريای شور انگيز چشمانت چه زيباست

آنجا که بايد دل به دريا زد همين جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آن يک چراغانی که در چشم تو برپاست

بيهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پيداست

ما هر دوان خاموش خاموشيم اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

ديروزمان را با غروری پوچ گشتيم

امروز هم زانسان ولی آينده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خويش تنهاست

بگذار دستت را در دستم گذارم

بی هيچ پروايی که دست عشق با ماست