نیلوفر..............................هوشنگ ابتهاج

اي كدامين شب!

يك نفس بگشاي

جنگل انبوه م‍‍ژگان سياهت را!

تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو

پيكر مهتاب گون دختري،كز دور

با نگاه خويش مي جويد

بوسه شيرين روزي آفتابي را

از نوازش هاي گرم دستهاي من

 

دختري نيلوفرين، شبرنگ، مهتابي

مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش

پاي تا سر يك هوس: آغوش

 

و تنش لغزان و خواهش بار، مي جويد

چون مه پيچيان به روي دره هاي خواب آلود سپيده دم،

بسترم را

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

روي گندمزار

تا بنوشد در نوازش هاي گرم دستهاي من

شبنم يك عشق وحشي را

 

اي كدامين شب!

يك نفس بگشاي م‍‍ژگان سياهت را!

عشقی دوباره..............................مریم حیدر زاده  (برای عشقم)

 از اولین نگاه تو بودی در کنار من

با قلب من همیشه کمی راه آمدی

در راههای سخت عبورم ز زندگی

تا ساحل امید تو همراه آمدی

ای

مهربانترین تپش قلب زندگی

ای قصه صبوری گل های عاطفه

ای امتداد آینه عشق تا ابد

ای معنی تولد زیبای عاطفه

زیباتر از تولد گلهای ارغوان

 آبی تر از شکفتن روح حقایقی

دستان تست سایه صدها گل غریب

تو شرح حال سوختن شمع عاشقی

یادم نمی رود که چه کردی برای من

گلدان آرزوی مرا آب داده ای

 در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود

من را به روی ثانیه ها تاب داده ای

پرواز کن به کشور آینه های پاک

شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی

شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی

دل را به نغمه های وفا آشنا کنی

نغمه...............................حمید مصدق ( برای عشقم)

همیشه می خواندم

و لاله های دو گوشت را

به سحربارترین نغمه گرم می کردم

و سنگ سخت دلت را

به شعله سخن گرم نرم می کردم 
 

مرا به گوشه چشمان خود محبت کن 
 

به بزم گرم دلاویز میگساران بر

مرا

به باغهای سخاوت 
 

به بوسا زاران بر

مرا چو چلچله دعوت
 

به چهچه خود کن

به چشمه ساران بر

مرا 
 

به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری

از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی
 

از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش

مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش

هوس باغ و بهارانم نیست



برای نیلوفرم :

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري ؟
نه
از آن پاکتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو

آرزوی وصل............................فروغی بسطامی ( حرف دل من و عشقم)

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت

داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد

نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت

نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد

شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید

آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت

یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن

یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت

یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد

یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت

یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند

یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت

یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد

یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت

یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید

یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن

دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت

بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت

زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند

کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید

یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت

گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند

صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

وصال جانان......................فروغی بسطامی

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

گر در میان نباشد پای وصال جانان مردن

چه فرق دارد با زندگانی ما

ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم

الحق که جای رشک است بر کامرانی ما

سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما

در عالم محبت الفت بهم گرفته

 نامهربانی او با مهربانی ما

در عین بی‌زبانی با او به گفتگوییم

کیفیت غریبی است در بی زبانی ما

صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم

تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما

تا بی‌نشان نگشتیم از وی نشان نجستیم

غافل خبر ندارد از بی‌نشانی ما

اول نظر دریدیم پیراهن صبوری

 آخر شد آشکارا راز نهانی ما

تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم

 مانند اهل دانش پیش معانی ما

 تدبیرها نمودیم در عاشقی فروغی

 کاری نیامد آخر از کاردانی ما

تمنا....................حمید مصدق (برای عشقم)

 

کاش آن آینه ای بودم من

که به هر صبح تو را میدیدم

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پیچ

 آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چیدم

 گل صد بوسه ی ناب

بعد از تو.....................حمید مصدق (برای عشقم)

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی

رسوای عالم....................فروغی بسطامی (برای عشقم)

کي رفته اي ز دل که تمنا کنم تورا

کي بوده اي نهفته که پيدا کنم تورا

غيبت نکرده اي که شوم طالب حضور

پنهان نگشته که هويدا کنم تورا

باصد هزار جلوه برون آمدي که من

باصد هزار جلوه تماشا کنم تورا

چشمم به صد مجاهده آيينه ساز شد

تا من به يک مشاهده شيدا کنم تو را

بالاي خود در آيينه ي چشم من ببين

تا باخبر ز عالم بالا کنم تورا

مستانه کاش در حرم و دير بگذري

تا قبله گاه مومن و ترسا کنم تورا

خواهم شبي نقاب ز رويت برافکنم

خورشيد کعبه ماه کليسا کنم تورا

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من

چندين هزار سلسله در پا کنم تورا

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند

يکجا فداي قامت رعنا کنم تورا

زيبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زيبا کنم تورا

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تورا

اندوه...............................(مهدی اخوان ثالث)

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد؛

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد


در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر


نه صدای پای اسب رهزنی تنها؛

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر

وسوسه ی عشق...............................حمید مصدق(برای عشقم)

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک انديش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 کدام فتنه ي بی رحم

 عميق ذهن تو را تيره می کند از وهم ؟

شب آفتاب ندارد 

 و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی 

 جاودانه تاريک است 

 تو در صبوری من 

 اشتياق کشتن خويش

 و انهدام وجود مرا نمی بينی 

 منم که طرح مودت به رنج بی پايان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک انديش؟

ز من چگونه گريزی

تو و گريز از خويش ؟

به سوی عشق بيا 

 وارهان دل از تشويش

از من چرا رنجیده ای........................سعدی ( برای آبی )

ای يار ناسامان من ،از من چرا چرا رنجيده ای؟   

      وي درد و اي درمان من  از من چرا رنجيده ای؟       

اي سرو خوش بالاي من ، اي دلبر رعناي من   

      لعل لبت حلواي من ، از من  چرا رنجيده ای؟        

بنگر ز هجرت چون شدم ،سرگشته چون گردون شدم   

     وز ناوكت پرخون شدم از من  چرا رنجيده ای؟     

گر  من  بميرم   در  غمت  ،  خونم  بتا بر  گردنت  

         فردا   بگيرد  دامنت    ازمن   چرا رنجيده ای؟         

من سعدي درگاه تو ، عاشق به روي ماه تو   

هستيم نيكوخواه تو جانم چرا رنجيده اي ؟   

آفتاب و ذره......................................حمید مصدق (برای عشقم)

تو ای شكوهمند من

شكوه دلپسند من

 تو آن ستاره بوده ای

 كه مهر آسمان شدی

 ز مهر برتر آمدی

فراز كهكشان شدی

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهای سرد

به ذره ها نگاه كن

به من بتاب!

که سنگ سرد دره ام

که کوچکم

که ذره ام

به من بتاب

مرا از شرم مهر خويش آب کن

مرا به خويش جذب کن

مرا هم آفتاب کن

شرق.....................................حمید مصدق (براي عشقم)

تو ناز مثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی 

برای من تو هميشه

هميشه محبوبی

 

تو مثل خورشيدی

که شرق شب زده را 

غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

-در وقت يأس و نوميدی-

ظهور خواهی کرد

 

پناهسايه ی آسايشی

پناهم ده

شبی به خلوت امن و اميد راهم ده

بوی باران.....................................فریدون مشیری

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده  پاک
آسمان آبی ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه ی رنگين نمی پوشی به کام
باده ی رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که ميبايد تهي است

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی در بهار
 ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فراق...................................عراقی

چه کرده ام که دلم از فراق خون کردي؟

چه اوفتاد که درد دلم فزون کردي ؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بيازردي ؟

چه شد که جان حزينم ز غصه خون کردي ؟

نخست ار چه به صد زاريم درون خواندي ؟

به آخر از چه به صد خواريم برون کردي ؟

همه حديث وفا و وصال مي گفتي

چو عاشق تو شدم قصه واﮋگون کردي

ز اشتياق تو جانم به لب رسيد بيا

نظر به حال دلم کن ببين که چون کردي

لواي عشق برافراختي چنان در دل

که در زمان علم صبر سرنگون کردي

کنون که باتو شدم راست چون الف يکتا

ز بار محنت پشتم دو تا چون نون کردي

نگفته بودي : بيداد کم کنم روزي ؟

چو کم نکردي باري چرا فزون کردي ؟

هزار بار بگفتي نکو کنم کارت

نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي

به دشمني نکند هيچکس به جان کسي

که تو به دوستي ،آن ،با من زبون کردي

بسوختي دل و جان گداختي جگرم

به آتش غمت از بس که آزمون کردي

کجا به درگه تو ره توانم يافت ؟

چو تو مرا به در هجر رهنمون کردي

سياه روي در عالم شدم که در خُم فقر

گليم بخت عراقي سياه گون کردي

به دیدارم بیا هرشب.................................مهدی اخوان ثالث

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايی تنها و تاريکِ خدا مانند

دلم تنگ است

بيا ای روشن، ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهی ها

دلم تنگ است


بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با اين پرستو ها و ماهی ها

و اين نيلوفر آبی و اين تالاب مهتابی

بيا، ای همگناه

 من در اين برزخ

بهشتم نيز و هم دوزخ

به ديدارم بيا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اينان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

و من می مانم و بيداد بی خوابی


در اين ايوان سرپوشيده ی متروک

شب افتاده ست و در تالابِ من ديری ست

که در خوابند آن نيلوفر آبی و ماهی ها، پرستو ها

بيا امشب که بس تاريک و تنهايم

بيا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می ترسم تو را خورشيد پندارند

و می ترسم همه از خواب برخيزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببيند هيچ کس ما را

نمی خواهم بداند هيچ کس ما را

و نيلوفر که سر بر ميکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی ها که با آن رقص غوغايی؛

نمی خواهم بفهمانند بيدارند


شب افتاده ست و من تاريک و تنهايم

و در ايوان و در تالاب من ديری ست در خوابند

پرستو ها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی

بيا ای مهربان با من

بيا ای ياد مهتابی

هدیه عاشق....................................ایرج میرزا

عاشقی محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد

نشد از گل رويش سيراب
که فلک دست گلی داد به آب

نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود

ديد در روی شط آيد به شتاب
نو گلی چون گل رويش شاداب

گفت به به چه گل رعنايی است
لايق دست چومن زيبايی است

حيف از اين گل که برد آب او را
کند از منظره ناياب او را

ز اين سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود اين مثل آن مايه ناز
که نکويی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش
اسم گل برد و در آب افکندش

گفت روم تا که زهجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی

مورد نيکی خاصت کردم
از غم خويش خلاصت کردم

باری آن عاشق بيچاره چو بط
دل به دريا زد افتاد به شط

ديد آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پايی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتيم بگير اين گل تو

بکنش زيب سر ای دلبر من
ياد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خويش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما
که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب برد
خوب رويان همه را خواب برد

تشویش ...................................هوشنگ ابتهاج

بنشينيم و بينديشيم
اين همه باهم بيگانه
اين همه دوری و بيزاری
به کجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دلهای پراکنده؟

جنگلی بوديم
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينک، انبوه درختانی تنهاييم

مهربانی، به دل بسته ما، مرغی است
کز قفس در نگشاديمش
و به عذری که فضايی نيست
وندرين باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده، هوايی نيست
ره پرواز نداديمش

هستی ما، که چون آيينه
تنگ بر سينه فشرديمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا، به چه کار آمد؟

دشمنی دلها را با کين خوگر کرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمين از بدخواهی به ستوه آمد
ای دريغا که دگر دشمن رفت از ياد
وينک از سينه ي دوست
خون فرومی ريزد

دوست، کاندر بر وی گريه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتش؟ بيگانه ست
و سرايی
که به چشم انداز پنجره اش نيست درختی
که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ
زندانست

من به عهدی که بدی مقبول
و توانايی دانايی است
با تو از خوبی می گويم
از تو دانايی می جويم
خوب من! دانايی را بنشان بر تخت
و توانايی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال آور
و ابلهی نيست دگر، افسوس
داشتن جنگِ برادر ها را باور
آشتی را
به اميدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقين
وندرين فتنه بی تدبير
با چه دلشوره و بيمی نگرانم من

اين همه باهم بيگانه
اين همه دوری و بيزاری
به کجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با اين دلهای پراکنده؟
بنشينيم و بينديشيم

بی تو..............................سعدی

بيا که در غم عشقت مشوشم بی‌ تو
بيا ببين که در اين غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پري رخسار
چو روز گردد گويی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
هميشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکين چنين کنی جانا
دو پايم از دو جهان نيز درکشم بی تو

پيام دادم و گفتم بيا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو