وسوسه ی عشق...............................حمید مصدق(برای عشقم)
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک انديش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه ي بی رحم
عميق ذهن تو را تيره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاريک است
تو در صبوری من
اشتياق کشتن خويش
و انهدام وجود مرا نمی بينی
منم که طرح مودت به رنج بی پايان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک انديش؟
ز من چگونه گريزی
تو و گريز از خويش ؟
به سوی عشق بيا
وارهان دل از تشويش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 20:2 توسط شاعر غريب
|
اینجا آسمان ابریست