بوی باران.....................................فریدون مشیری

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده  پاک
آسمان آبی ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه ی رنگين نمی پوشی به کام
باده ی رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که ميبايد تهي است

 ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی در بهار
 ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فراق...................................عراقی

چه کرده ام که دلم از فراق خون کردي؟

چه اوفتاد که درد دلم فزون کردي ؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بيازردي ؟

چه شد که جان حزينم ز غصه خون کردي ؟

نخست ار چه به صد زاريم درون خواندي ؟

به آخر از چه به صد خواريم برون کردي ؟

همه حديث وفا و وصال مي گفتي

چو عاشق تو شدم قصه واﮋگون کردي

ز اشتياق تو جانم به لب رسيد بيا

نظر به حال دلم کن ببين که چون کردي

لواي عشق برافراختي چنان در دل

که در زمان علم صبر سرنگون کردي

کنون که باتو شدم راست چون الف يکتا

ز بار محنت پشتم دو تا چون نون کردي

نگفته بودي : بيداد کم کنم روزي ؟

چو کم نکردي باري چرا فزون کردي ؟

هزار بار بگفتي نکو کنم کارت

نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي

به دشمني نکند هيچکس به جان کسي

که تو به دوستي ،آن ،با من زبون کردي

بسوختي دل و جان گداختي جگرم

به آتش غمت از بس که آزمون کردي

کجا به درگه تو ره توانم يافت ؟

چو تو مرا به در هجر رهنمون کردي

سياه روي در عالم شدم که در خُم فقر

گليم بخت عراقي سياه گون کردي