کاروان کربلا.................شهریار

شيعيان ديگر هوای نينوا دارد حسين


روی دل با کاروان کربلا دارد حسين


از حريم کعبه و جدش به اشکی شست دست


مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين


ميبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظيم


بيش از اينها حرمت کوی منا دارد حسين


پيش رو راه ديار نيستی کافيش نيست


اشك و آه عالمی هم در قفا دارد حسين


بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب


کس نميداند عروسی يا عزا دارد حسين


رخت ديباج حرم چون گل به تاراجش برند


تا بجائی که کفن از بوريا دارد حسين


بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب


ورنه اين بی حرمتيها کی روا دارد حسين


سروران پروانگان شمع رخسارش ولی


چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين


سر به قاچ زين نهاده راه پيمای عراق


مينمايد خود که عهدی باخدا دارد حسين


او وفای عهد را با سر کند سودا ولی


خون به دل از کوفيان بی وفا دارد حسين


دشمنانش بی امان و دوستانش بي وفا


با کدامين سرکند ، مشکل دوتا دارد حسين


سيرت آل علی با سرنوشت کربلاست


هر زمان ازما ، يکی صورت نما دارد حسين


آب خود با دشمنان تشنه قسمت ميکند


عزت و آزادگی بين تا کجا دارد حسين


دشمنش هم آب ميبندد بروی اهل بيت


داوری بين باچه قومی بی حيا دارد حسين


بعد از اينش صحنه­ها و پرده­ها اشکست و خون


دل تماشا کن چه رنگين پرده­ها دارد حسين


ساز عشق است و بدل هر زخم پيکان زخمه­ای


گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين


دست آخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز


با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسين


شمر گويد گوش کردم تا چه خواهد از خدا


جای نفرين زيرلب ديدم دعا دارد حسين


اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار


کاندرين گوشه عزائی بی ريا دارد حسين

به تو ، به تو ، به تو ...............مصطفی فرزام(برای آبی)

به تو اي راز من ، اي وسوسه ي آگاهي

خاطرت خواب شبانگاه من است

به تو اي جلوه ي نيلوفر عشق

تو كه در شبنم چشمان ترم

گنه جلوه ي خود مي شويي

روح شب شاهد هر گاه من است

تا من از دفتر فرداها

كه تو سرمشق وجودم هستي

 لاله ي عشق بچينم هر صبح

دسته دسته به تو تقديم كنم

تو كه در رويش روياهايم

مژده ي وسوسه ي بيداري

هم زبان با من و همراه مني

با مني

از فراسوي فلك تا دل خاك

به تو زيباي تنيده در باد

به تو همراز شب مهتابي

نام تو جلوه گر رويايي ....

ای شب...................نیما یوشیج

هان ای شب شوم وحشت انگيز


تا چند زنی به جانم آتش ؟


يا چشم مرا ز جای برکن

 
 يا پرده ز روی خود فروکش


يا بازگذار تا بميرم

 
 کز ديدن روزگار سيرم

 
 ديری ست که در زمانه ی دون

 
 از ديده هميشه اشکبارم

 
عمری به کدورت و الم رفت

 
 تا باقی عمر چون سپارم

 
 نه بخت بد مراست سامان

 
 و ای شب ،‌نه توراست هيچ پايان

 
 چندين چه کنی مرا ستيزه

 
 بس نيست مرا غم زمانه ؟


 دل می بری و قرار از من

 
 هر لحظه به يک ره و فسانه

 
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت

 
 سرمايه ی درد و دشمن بخت

 
 اين قصه که می کنی تو با من

 
 زين خوبتر هيچ قصه ای نيست

 
خوبست وليک بايد از درد

 
نالان شد و زار زار بگريست

 
 بشکست دلم ز بی قراری

 
 کوتاه کن اين فسانه ،‌باری

 
آنجا که ز شاخ گل فروريخت

 
 آنجا که بکوفت باد بر در

 
 و آنجا که بريخت آب مواج

 
 تابيد بر او مه منور

 
 ای تيره شب دراز دانی

 
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟


بودست دلی ز درد خونين

 
 بودست رخی ز غم مکدر

 
 بودست بسی سر پر اميد

 
 ياری که گرفته يار در بر

 
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار

 
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟


در سايه ی آن درخت ها چيست

 
 کز ديده ی عالمی نهان است ؟


 عجز بشر است اين فجايع

 
يا آنکه حقيقت جهان است ؟


 در سير تو طاقتم بفرسود

 
 زين منظره چيست عاقبت سود ؟


 تو چيستی ای شب غم انگيز

 
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟


بس وقت گذشت و تو همانطور

 
 استاده به شکل خوف آور


 تاريخچه ی گذشتگانی


 يا رازگشای مردگانی؟


تو آينه دار روزگاری

 
يا در ره عشق پرده داری ؟


 يا دشمن جان من شدستی ؟


 ای شب بنه اين شگفتکاری

 
 بگذار مرا به حالت خويش


 با جان فسرده و دل ريش


بگذار فرو بگيردم خواب

 
 کز هر طرفی همی وزد باد

 
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش


مرغ سحری کشيد فرياد

 
 شد محو يکان يکان ستاره

 
 تا چند کنم به تو نظاره ؟


بگذار بخواب اندر آيم

 
 کز شومی گردش زمانه

 
 يکدم کمتر به ياد آرم

 
 و آزاد شوم ز هر فسانه

 
 بگذار که چشم ها ببندد

 
 کمتر به من اين جهان بخندد

آفتاب تابان.................حميد مصدق ( براي آّبي )

ای قامت بلند

 
ای از درخت افرا گردنفرازتر

 
از سرو سر بلند بسی پاکبازتر

 
ای آفتاب تابان

 
 از نور آفتاب بسی دلنوازتر

 
 ای پاک تر

 
 از برفهای قله الوند

 
 تو مهربانتر از

 
لطيف نسيم ساکت شيرازی

 
 در سينه خيز دماوند

 
 و دست تو

 
 دست ظريف تو گلهای باغ را

 
 زيور گرفته است

 
 و شعرهای من

 
 اين برکه زلال

 
 تصوير پرشکوه تو را

 
 در بر گرفته است

 
 من کاشف اصالت زيبايی توام

 
مفتون روح پاک و فريبايی توام

 
 تو با نوشخند مهر

 
 با واژه محبت

 
فرسوده جان محتضرم را از بند درد

 
 آزاد می کنی

 
 و با نوازشت

 
 اين خشک زار خاطره ام را

 
 آباد می کنی

 
با سدی از سکوت

 
 در من رساترين تلاطم ساکن را

 
 بنياد می کنی

 
با اين سکوت سخت هراس انگيز

 
 بيداد می کنی

پیامی از آن سوی پایان...............مهدی اخوان ثالث

 اينجا که ماييم سرزمين سرد سکوت است


 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش


نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی يادی از لبها و چشمه
ا


 زيراکه اينجا اقيانوسی ست که هر بدستی از سواحلش


 مصب رودهای بی زمان بودن است


 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نيستی


 
همه خبرها دروغ بود


و همه آياتی که از پيامبران بی شمار شنيده بوديم


بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت


از لب گور پيشتر آمدن نتوانستند


 باری ازين گونه بود


 فرجام همه گناهان و بيگناهی


 نه پيشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود


 
و نه حتی بيداری پنداری که بپرسد : کيست ؟


زيراکه اينجا سر دستان سکون است


در اقصی پرکنه های سکوت


 سوت ، کور ، برهوت


حبابهای رنگين ، در خوابهای سنگين


چترهای پر طاووسی خويش برچيدند


و سيا سايه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گويی نبودند


 باغهای ميوه و باغ گل های آتش را فراموش کرديم


 ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم


گويا هرگز نبوديم ،‌نبوده ايم


هر يک از ما ، در مهگون افسانه های بودن


 هنگامی که می پنداشتيم هستيم


خدايی را ، گرچه به انکار


 انگار


با خويشتن بدين سوی و آن سوی می کشيديم


اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست


 زيراكه خدايان ما


 چون اشکهای بدرقه کنندگان


بر گورهامان خشکيدند و پيشتر نتوانستند آمد


 ما در سايه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرميده ايم


 گامهامان بی صداست


 نه بامدادی ، نه غروبی


 وينجا شبی ست که هيچ اختری در آن نمی درخشد


نه بادبان پلک چشمی، نه بيرق گيسويی


اينجا نسيم اگر بود بر چه می وزيد ؟


 نه سينه ی زورقی ، نه دست پارويی


 اينجا امواج اگر بود ، با که در می آويخت ؟


 چه آرام است اين پهناور ، اين دريا


دلهاتان روشن باد


 سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس


بر گورهای ما هيچ شمع و مشعلی مفروزيد


 زيرا تری هيچ نگاهی بدين درون نمی تراود


 خانه هاتان آباد


 بر گورهای ما هيچ سايبان و سراپرده ای مفرازيد


 زيرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نيست


 و های ،‌ زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس کنيد


اما سرودها و دعاهاتان ، اين شبکورها


که روز همه روز ،‌و شب همه شب در اين حوالی به طوافند


بسيار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند


 و در ظلمتی که ما داريم پرواز کنند


 به هيچ نذری و نثاری حاجت نيست


 بادا شما را آن نان و حلواها


 بادا شما را خوانها ، خرامها


ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کرديم


 بر اينها و آنهاتان


 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان


در آستانه ی گور خدا و شيطان ايستاده بودند


 و هر يک هر آنچه به ما داده بودند


 باز پس می گرفتند


آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شکايتها


 و ديگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند


 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت


 تنها ، تنهايی بزرگ ما


که نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان


با ما چو خشم ما به درون آمد


 کنون او


 اين تنهايی بزرگ


با ما شگفت گسترشی يافته


 اين است ماجرا


 ما نوباوگان اين عظمتيم


و راستی


 آن اشکهای شور ،‌زاده ی اين گريه های تلخ


 وين ضجه های جگرخراش و درد آلودتان


 برای ما چه می توانند کرد ؟


 در عمق اين ستونهای بلورين دلنمک


 تنديس من های شما پيداست


 ديگر به تنگ آمده ايم الحق


 و سخت ازين مرثيه خوانيها بيزاريم


زيرا اگر تنها گريه کنيد ، اگر با هم


 اگر بسيار، اگر کم


در پيچ و خم کوره راههای هر مرثيه تان


 ديوی به نام نامی من کمين گرفته است


 آه


 آن نازنين که رفت


 حقا چه ارجمند و گرامی بود


 گويی فرشته بود نه آدم


در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او


 گل بود ، ماه بود


 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار


او رفت ، خفت ،‌ حيف


 او بهترين ،‌عزيزترين دوستان من


 جان من و عزيزتر از جان من


 !!!بس است


 بسمان است اين مرثيه خوانی و دلسوزی


ما ، از شما چه پنهان ،‌ديگر


 از هيچ کس سپاسگزار نخواهيم بود


 نه نيز خشمگين و نه دلگير


 ديگر به سر رسيده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان


اين اشکهاتان را


 بر من های بی کس مانده تان نثار کنيد


 من های بی پناه خود را مرثيت بخوانيد


 تنديسهای بلورين دلنمک


اينجا که ماييم سرزمين سرد سکوت است


 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهايی


مرگ ما را به سراپرده ی تاريک و يخ زده ی خويش برد


بهانه ها مهم نيست


 اگر به کالبد بيماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزيد


و گر که رعدش غريد و مثل برق فرود آمد


 اگر که غافل نبوديم و گر که غافلگيرمان کرد


پير بوديم يا جوان ،‌ بهنگام بود يا ناگهان


هر چه بود ماجرا اين بود


 مرگ ، مرگ ، مرگ


ما را به خوابخانه ی خاموش خويش خواند


 ديگر بس است مرثيه ،‌ ديگر بس است گريه و زاری


 ما خسته ايم ، آخر


 ما خوابمان می آيد ديگر


 ما را به حال خود بگذاريد


اينجا سرای سرد سکوت است


ما موجهای خامش آرامشيم


 با صخره های تيره ترين کوری و کری


 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را


 بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيک وپيامی اينجا نمی رسد


 شايد همين از ما برای شما پيغامی باشد


 کاين جا نه ميوه ای نه گلی ، هيچ هيچ هيچ


 تا پر کنيد هر چه توانيد و می توان

 زنبيلهای نوبت خود را


از هر گل و گياه و ميوه که می خواهيد


 يک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذاريد


 !و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنيد

همواره تويي .................فريدون مشيري ( براي آبي )

شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی

 
آوای تو می خواندم از لايتناهی

 
آوای تو می آردم از شوق به پرواز

 
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهی

 
امواج نوای تو به من می رسد از دور

 
 دريايی و من تشنه ي مهر تو چو ماهی

 
وين شعله که با هر نفسم می جهد از جان

 
 خوش می دهد از گرمی اين شوق گواهی

 
ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

 
 من سرخوشم از لذت اين چشم به راهی

 
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

 
 همواره تويی هرچه تو گويی و تو خواهی

درخت معرفت ................مهدي اخوان ثالث

ای درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت

يا که من باري نديدم غير از اين بر شاخسارت

بر زمينت کشت و بردت سر به سوي آسمانها

باغبان شوخ چشم پير و پنهان آبيارت

يا بر آي از ريشه و چون من به خاک مرگ در شو

تا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارت

يا از آن سر شاخه هاي دور و پنهان از نظرها

ميوه اي ديگر فرو افکن براي خواستارت

حاصلي جز حيرت و شک ميوهاي جز شک و حيرت

چيست جز اين؟ نيست جز اين؛ اي درخت پير بارت

عمرها خوردي و بردي غير از اين باري ندادي

حيف، حيف از اين همه رنج بشر در رهگذارت

چند و چون فيلسوفان چون بر ديوار ندبه است

پيرک چندي زنخزن ريش جنبان در کنارت

اي کلاغ صبحهاي روشن و خاموش برفي

خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قار قارت

چيستي و از کجايي اي گياه ريشه در گم

و اي بنفشهاي اطلسي ديگر شناسم من تبارت

شهر افلاطون ابله ديده تا پس کوچه هايش

گشته و از آن بازگشتم مي کند شربش خمارت

ما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهر

سنگ چون اردنگ مي سازيم اي ابله نثارت

وعده هاي اين همه نقل است و عقل دير باور

شاخهاي از توست چون بپذيرد اين شعر و شعارت

پاي پاي و کور مالان من چو عمري خرج کردم

زير سرد بي مروت سايهات يعني حصارت

چون گشودم چشم عبرت ناگهان ديدم که بيگه

پردهاي برفينه پوشيده سرم يعني غبارت

من غبار گرد باد آسا بسي در دور و نزديک

ديده ام اما نديدستم که آيد زان سوارت

سوي شهر خويش آيم باز و ديوار از هوايش كنم

زان که ديوار آهنين ملکي است هيچستان ديارت

گلبن داوودي پاييز روشن خواهد اميد

کاي درخت معرفت جز شک و حيرت نيست بارت

تو نیستی که ببینی.............فریدون مشیری ( برای آبی )

تو نيستي كه ببيني

 
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

 
 چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست

 
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 
هنوز پنجره باز است

 
تو از بلندی ايوان به باغ می نگری

 
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ه
ا

 
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر

 
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

 
تمام گنجشکان


که درنبودن تو

 
 مرا به باد ملامت گرفته اند

 
ترا به نام صدا می کنند

 
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 
کنار باغچه

 
زير درخت ها، لب حوض

 
درون آينه ي پاک آب می نگرند

 
تو نيستی که ببينی چگونه پيچيده است

 
طنين شعر تو، نگاه تو، در ترانه ي من

 
تو نيستی که ببينی چگونه می گردد

 
 نسيم روح تو در باغ بی جوانه ي من

 
چه نيمه شب ها کز پاره های ابر سپيد

 
به روی لوح سپهر

 
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

 
چه نيمه شب ها وقتی که ابر بازيگر

 
هزار چهره به هر لحظه می کند تصوير

 
به چشم همزدنی

 
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام

 
به خواب می ماند

 
تنها به خواب می ماند

 
 چراغ آينه ديوار بی تو غمگينند

 
تو نيستی که ببينی

 
 چگونه با ديوار

 
به مهربانی يک دوست از تو می گويم

 
تو نيستی که ببينی چگونه از ديوار

 
 جواب می شنوم

 
تو نيستی که ببينی چگونه دور از تو

 
به روی هرچه درين خانه ست

 
غبار سربی اندوه بال گسترده است

 
 تو نيستی که ببينی دل رميده ي من

 
بجز تو ياد همه چيز را رهاکرده است

 
غروب های غريب

 
 در اين رواق نياز

 
پرنده ساکت و غمگين

 
ستاره بيمار است

 
دو چشم خسته ي من

 
 در اين اميد عبث

 
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

 
 تو نيستی که ببينی !

 

اشتیاق .......................فریدون مشیری(تقدیم به آبی)

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي


آهنگ اشتياق دلي دردمند را


شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق


آزار اين رميده ي سر در كمند را


بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت


اندوه چيست؟ عشق كدامست؟ غم كجاست؟


بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان


عمريست در هواي تو از آشيان جداست


دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام


خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت


شايد كه جاودانه بماني كنار من


اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت


تو آسمان آبي آرام و روشني

 
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو


يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم


با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو


بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح


بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب


بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند


خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

طلوع پاک..................حمید مصدق (تقدیم به آبی)

طلوع پاك

باری، طلوع پاک تو در آن شب سياه

 
 شايد بشارت از دم صبح سپيد بود

 
 وقتی طليعه تو درخشيد

 
 از پشت کوهسار توهم

 
ديدم که اين طلوع

 
زيباترين سپيده صبح اميد بود

 
 ای سرکشيده از دل اين قيرگونه شب

 
بر آسمان برآی و رهاکن

 
زرتار گيسوان زرافشان را

 
همچون شهاب ها

 
 بر بيکران سپهر

 
با شب نشستگان سخن از آفتاب نيست

 
آنان که از تو دورند

 
 چونان به شب نشسته شبکورند

 
تو خورشيد خاوری

 
 جان جهان ز نور تو سرشار می شود

 
 همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک

 
در خواب رفته طالع من

 
اين خفته ساليان بيدار می شود

 
اي آيه ي مكرر آرامش

 
می خواهمت هنوز

 
 آری هنوز هم

 
دريای ‌آرزوی


 در اين دل شکسته من موج می زند

 
راهی به دل بجو

ای ستاره ها .............فروغ فرخزاد

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

 
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

 
ای ستاره ها که از ورای ابرها

 
بر جهان نظاره گر نشسته ايد

 
آری اين منم که در دل سکوت شب

 
نامه های عاشقانه پاره ميکنم

 
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنيد

 
دامن از غمش پر از ستاره ميکنم

 
با دلی که بويی از وفا نبرده است


جور بيکرانه و بهانه خوشتر است

 
در کنار اين مصاحبان خودپسند

 
ناز و عشوه های زيرکانه خوشتر است

 
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

 
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟


ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

 
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟


جام باده سر نگون و بسترم تهی

 
سر نهاده ام به روی نامه های او

 
سر نهاده ام که در ميان اين سطور

 
جستجو کنم نشانی از وفای او

 
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد

 
از دو رويی و جفای ساکنان خاک

 
کاينچنين به قلب آسمان نهان شديد

 
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

 
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نيست

 
تا که کام او ز عشق خود روا کنم

 
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

 
زين سپس به عاشقان با وفا کنم

 
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

 
سر بدامن سياه شب نهاده ايد


ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

 
روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد

 
رفته است و مهرش از دلم نميرود

 
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟


ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها


پس ديار عاشقان جاودان کجاست ؟

معراج ..................فریدون مشیری

گفت : آنجا چشمه خورشید هاست

 
 آسمان ها روشن از نور و صفا است

 
موج اقیانوس جوشان فضا است

 
باز من گفتم که : بالاتر کجاست؟

 
گفت : بالاتر جهانی دیگر است

 
عالمی کز عالم خاکی جداست

 
پهن دشت آسمان بی انتهاست

 
باز من گفتم که بالاتر کجاست؟

 
گفت : بالاتر از آنجا راه نیست

 
زانکه آنجا بارگاه کبریاست

 
آخرین معراج ما عرش خداست

 
بازمن گفتم که : بالاتر کجاست؟

 
لحظه ای در دیگانم خیره شد

 
گفت : این اندیشه ها بس نارساست

 
گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه

 
 تا نپنداری که گفتاری خطاست

 
دورتر از چشمه خورشید ها

 
برتر از این عالم بی انتها

 
باز هم بالاتر از عرش خدا

 
عرصه پرواز مرغ فکر ماست

يا رب از کرده به لطف تو ........عبید زاکانی

يا رب از کرده به لطف تو پناه آورديم  

     به اميد کرمت روي به راه آورديم       

  بر سر نفس بدآموز که شيطان رهست   

     از ندامت حشر از توبه سپاه آورديم       

  بر گنه کاري خود گرچه مقريم ولي    

       ناله ي زار و رخ زرد گواه آورديم        

   گرچه ما نامه سياهيم ببخشاي که ما    

         رو سياهيم از آن نامه سياه آورديم         

    بر در عفو تو ما بي سرو پايان چو عبيد    

     تا تهي دست نباشيم گناه آورديم        

شاید محال نیست .............فریدون مشیری

آنکس که درد عشق بداند


اشکي بر اين سخن بفشاند


اين سان که ذره هاي دل بي قرار من


سر در کمند عشق تو ، جان در هواي توست


شايد محال نيست که بعد از هزار سال روزي غبار مرا

آشفته پوي باد؛


در دور دست دشتي از ديده ها نهان


بر برگ ارغواني


پيچيده با خزان


يا پاي جويباري


چون اشک ما روان


پهلوي يکدگر بنشاند


ما را به يکدگر برساند

مادر ..............( ایرج میرزا )

 

مادر

پسر رو قدر مادر دان که دايم

کشد رنج پسر بيچاره مادر

برو بيش از پدر خواهش که خواهد

تو را بيش از پدر بيچاره مادر

ز جان محبوب تر دارش که دارد

ز جان محبوب تر بيچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بيچاره مادر

از اين پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بيم خطر بيچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگيرد در نظر بيچاره مادر

بشويد کهنه و آرايد او را

چو کمتر کارگر بيچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نمايد خشک و تر بيچاره مادر

اگر يک عطسه آيد از دماغت

پرد هوشش ز سر بيچاره مادر

اگر يک سرفه ی بيجا نمايی

خورد خون جگر بيچاره مادر

برای اينکه شب راحت بخوابی

نخوابد تا سحر بيچاره مادر

دو سال از گريه ی روز و شب تو

ندارد خواب و خور بيچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بيچاره مادر

سپس تا پا گرفتی تا نيفتی

خورد غم بيشتر بيچاره مادر

تو تا يک مقتصر جانی بگيری

کند جان مقتصر بيچاره مادر

به مکتب چون روی تا باز گردی

بود چشمش به در بيچاره مادر

وگر يک ربع ساعت دير آيی

شود از خود به در بيچاره مادر

نبيند هيچ کس زحمت به دنيا

ز مادر بيشتر بيچاره مادر

تمام حاصلش از زحمت اينست

که دارد يک پسر بيچاره مادر

 

من اگر برخیزم ..... ( حمید مصدق )

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

قاصدک ( مهدی اخوان ثالث )

قاصدک

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟


از کجا ؟ وز که خبر آوردی ؟
 

خوش خبر باشی ، اما  ،‌اما


گرد بام و در من
 

بی ثمر می گردي


انتظار خبری نيست مرا


 نه ز يار و نه ز ديار و دياری ،  باری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس


 برو آنجا که تو را منتظرند


 قاصدک


در دل من همه کورند و کرند


 دست بردار ازين در وطن خويش غريب


 قاصد تجربه های همه تلخ


 با دلم می گويد


 که دروغی تو ، دروغ


 که فريبی تو. ، فریب


 قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای


 راستی ايا رفتی با باد ؟


با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای


راستی ايا جايی خبری هست هنوز ؟


مانده خاکستر گرمی ، جايی ؟


 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 

قاصدک


ابرهای همه عالم شب و روز


 در دلم می گريند

هشدار ... ( مهدی اخوان ثالث )

بی انقلاب مشکل ما حل نمی شود

وین وحی بی مجاهده منزل نمی شود

از دزدی است و راه حرام آنچه هست و نیست

پول حلال کاخ مجلل نمی شود

خود تن مده به ظلم که بی اتقیاد و میل

زالو به خون هیچ کس انگل نمی شود

هشدار! مشکلات تو در مجمع ملل

ای دوست، طرح اگر بشود، حل نمی شود

خود فکر کار باش، که قولی مدلل ست

توفیق بی جهاد مدلل نمی شود

باور مکن، بدون چهل سال ارتیاض

بیخود کسی محمد مرسل نمی شود

من تشنه حقیقت محضم ، بگو "اميد"

بی انقلاب مشکل ما حل نمی شود

بابا لالا نکن (فریدون مشیری )

سراپا درد افتادم به بستر


 تب تلخی به جانم آتش افروخت
 


دلم در سینه طبل مرگ می کوفت


 تنم از سوز تب چون کوره می سوخت


ملال از چهره مهتاب می ریخت

 

 شرنگ از جام مان لبریز میشد


به زیر بال شبکوران شبگرد


 سکوت شب خیال انگیز می شد


چه ره گم کرده ای در ظلمت شب


که زار و خسته واماند ز رفتار


ز پا افتاده بودم تشنه بی حال


به جنگ این تب وحشی گرفتار


تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه


که مغز استخوان را آب می کرد


صدای دختر نازک خیالم


دل تنگ مرا بی تاب می کرد


بابا لالا نکن فریاد میزد


نمی دانست بابا نیمه جان است


بهار کوچکم باور نمی کرد


 که سر تا پای من آتش فشان است


مرا می خواست تا او را به بازی


چو شب های دگر بر دوش گیرم


برایش قصه شیرین بخوانم


به پیش چشم شهلایش بمیرم


بابا لالا نکن می کرد زاری


 بسختی بسترم را چنگ می زد


ز هر فریاد خود صد تازیانه


بر این بیمار جان آهنگ می زد


به آغوشم دوید از گریه بی تاب


تن گرمم شراری در تنش ریخت


دلش از رنج جانکاهم خبر یافت


لبش لرزید و حیران در من‌آویخت


مرا با دست های کوچک خویش


نوازش کرد و گریان عذر ها گفت


به آرامی چو شب از نیمه بگذشت


کنار بستر سوزان من خفت


شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح


تن تبدار من یکدم نیاسود


 از آن با دخترم بازی نکردم


که مرگ سخت جان همبازیم بود

پرستش ( فریدون مشیری )

اي شب به پاس صحبت ديرين، خداي را

 

با او بگو حكايت شب زنده داريم

 

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

 

شايد وفا كند، بشتابد به ياريم

 

اي دل، چنان بنال كه آن ماه نازنين

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاك من

 

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

 

هر چند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 

اي شعر من، بگو كه جدائي چه مي كند

 

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

 

اي چنگ غم، كه از تو بجز ناله بر نخاست،

 

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

 

اي آسمان، به سوز دل من گواه باش

 

كزدست غم به كوه و بيابان گريختم

 

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشك ريختم

 

اي روشنان عالم بالا، ستاره ها،

 

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

 

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

 

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد

 

 

اري مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين اه وناله راه بجايي نميبرم

جز ناله هاي تلخ نريزد زساز من

از حال دل اگر سخني بر لب اورم

اخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق وزندگي وارزوي من

او هستي من است كه اينده دست اوست

عمري مرا به مهر ووفا ازموده است

داند من ان نيم كه كنم رو بهر دري

اونيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهد عمر ديگري