زيراکه اينجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگين ، در خوابهای سنگين
چترهای پر طاووسی خويش برچيدند
و سيا سايه ی دودها ،در اوج وجودشان ،گويی نبودند
باغهای ميوه و باغ گل های آتش را فراموش کرديم
ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم
گويا هرگز نبوديم ،نبوده ايم
هر يک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
هنگامی که می پنداشتيم هستيم
خدايی را ، گرچه به انکار
انگار
با خويشتن بدين سوی و آن سوی می کشيديم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
زيراكه خدايان ما
چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکيدند و پيشتر نتوانستند آمد
ما در سايه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرميده ايم
گامهامان بی صداست
نه بامدادی ، نه غروبی
وينجا شبی ست که هيچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بيرق گيسويی
اينجا نسيم اگر بود بر چه می وزيد ؟
نه سينه ی زورقی ، نه دست پارويی
اينجا امواج اگر بود ، با که در می آويخت ؟
چه آرام است اين پهناور ، اين دريا
دلهاتان روشن باد
سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس
بر گورهای ما هيچ شمع و مشعلی مفروزيد
زيرا تری هيچ نگاهی بدين درون نمی تراود
خانه هاتان آباد
بر گورهای ما هيچ سايبان و سراپرده ای مفرازيد
زيرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نيست
و های ، زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس کنيد
اما سرودها و دعاهاتان ، اين شبکورها
که روز همه روز ،و شب همه شب در اين حوالی به طوافند
بسيار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
و در ظلمتی که ما داريم پرواز کنند
به هيچ نذری و نثاری حاجت نيست
بادا شما را آن نان و حلواها
بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،در کار خنده می کرديم
بر اينها و آنهاتان
بر شمعها ، دعاها ،خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شيطان ايستاده بودند
و هر يک هر آنچه به ما داده بودند
باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شکايتها
و ديگر آنچه ما را بود ،بر جا ماند
پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
تنها ، تنهايی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
کنون او
اين تنهايی بزرگ
با ما شگفت گسترشی يافته
اين است ماجرا
ما نوباوگان اين عظمتيم
و راستی
آن اشکهای شور ،زاده ی اين گريه های تلخ
وين ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
برای ما چه می توانند کرد ؟
در عمق اين ستونهای بلورين دلنمک
تنديس من های شما پيداست
ديگر به تنگ آمده ايم الحق
و سخت ازين مرثيه خوانيها بيزاريم
زيرا اگر تنها گريه کنيد ، اگر با هم
اگر بسيار، اگر کم
در پيچ و خم کوره راههای هر مرثيه تان
ديوی به نام نامی من کمين گرفته است
آه
آن نازنين که رفت
حقا چه ارجمند و گرامی بود
گويی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او
گل بود ، ماه بود
با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ، حيف
او بهترين ،عزيزترين دوستان من
جان من و عزيزتر از جان من
!!!بس است
بسمان است اين مرثيه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،ديگر
از هيچ کس سپاسگزار نخواهيم بود
نه نيز خشمگين و نه دلگير
ديگر به سر رسيده قصه ی ما ،مثل غصه مان
اين اشکهاتان را
بر من های بی کس مانده تان نثار کنيد
من های بی پناه خود را مرثيت بخوانيد
تنديسهای بلورين دلنمک
اينجا که ماييم سرزمين سرد سکوت است
و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهايی
مرگ ما را به سراپرده ی تاريک و يخ زده ی خويش برد
بهانه ها مهم نيست
اگر به کالبد بيماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزيد
و گر که رعدش غريد و مثل برق فرود آمد
اگر که غافل نبوديم و گر که غافلگيرمان کرد
پير بوديم يا جوان ، بهنگام بود يا ناگهان
هر چه بود ماجرا اين بود
مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خويش خواند
ديگر بس است مرثيه ، ديگر بس است گريه و زاری
ما خسته ايم ، آخر
ما خوابمان می آيد ديگر
ما را به حال خود بگذاريد
اينجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشيم
با صخره های تيره ترين کوری و کری
پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيک وپيامی اينجا نمی رسد
شايد همين از ما برای شما پيغامی باشد
کاين جا نه ميوه ای نه گلی ، هيچ هيچ هيچ
تا پر کنيد هر چه توانيد و می توان
زنبيلهای نوبت خود را
از هر گل و گياه و ميوه که می خواهيد
يک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذاريد
!و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنيد