به دیدارم بیا هرشب.................................مهدی اخوان ثالث
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريکِ خدا مانند
دلم تنگ است
بيا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهی ها
دلم تنگ است
بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با اين پرستو ها و ماهی ها
و اين نيلوفر آبی و اين تالاب مهتابی
بيا، ای همگناه
من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اينان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بيداد بی خوابی
در اين ايوان سرپوشيده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من ديری ست
که در خوابند آن نيلوفر آبی و ماهی ها، پرستو ها
بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشيد پندارند
و می ترسم همه از خواب برخيزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمی خواهم بداند هيچ کس ما را
و نيلوفر که سر بر ميکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغايی؛
نمی خواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده ست و من تاريک و تنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی
بيا ای مهربان با من
بيا ای ياد مهتابی
اینجا آسمان ابریست