از من چرا رنجیده ای........................سعدی ( برای آبی )
ای يار ناسامان من ،از من چرا چرا رنجيده ای؟
وي درد و اي درمان من از من چرا رنجيده ای؟
اي سرو خوش بالاي من ، اي دلبر رعناي من
لعل لبت حلواي من ، از من چرا رنجيده ای؟
بنگر ز هجرت چون شدم ،سرگشته چون گردون شدم
وز ناوكت پرخون شدم از من چرا رنجيده ای؟
گر من بميرم در غمت ، خونم بتا بر گردنت
فردا بگيرد دامنت ازمن چرا رنجيده ای؟
من سعدي درگاه تو ، عاشق به روي ماه تو
هستيم نيكوخواه تو جانم چرا رنجيده اي ؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:4 توسط شاعر غريب
|
اینجا آسمان ابریست